ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
248
معجم البلدان ( فارسى )
حوله [ ح ل ] نام دو بخش در شام است كه يكى از آنها در كارگزارى « حمص » و « بارين » ميان حمص و طرابلس و ديگرى خورهاى ميان بانياس و صور باشد ، كه از كارگزارى دمشق است و روستاهاى بسيار دارد . به يكى از آنها نسبت دارد ، حارث كذاب كه به روزگار عبد الملك مروان « 1 » ادّعاى پيامبرى نمود . احمد پسر خثيمه پسر زهير پسر حرب گويد : عبد الوهاب پسر نجده از محمد پسر مبارك از وليد پسر مسلمه از عبد الرحمن پسر حسان برايم روايت كرد كه حارث كذّاب « 2 » از مردم دمشق [ 367 ] و مولاى ابن جلاس بود و پدرى در حوله داشت . پس شيطان او را كه مردى متعبد و زاهد بود فريب داد ، او چنان زاهد بود كه اگر پوشاكى زردوز مىپوشيد باز قيافهء پرهيزكارانه داشت . آنگاه كه به مناجات مىپرداخت شنوندگان سخنى زيباتر از آن نشنيده بودند . او به پدرش كه در حوله بود چنين نوشت : اى پدر به فريادم رس ! من چيزهايى مىبينم و مىترسم شيطان به سوى من آمده باشد ، پدرش كه ديرتر به ديدار او مىآمد ، به دو نوشت : پسرم هر چيز كه به تو فرمان مىدهند انجام ده ! زيرا خدا فرموده است تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ « 3 » . . . شيطان بر گناهكار دروغگو فرود مىآيد ، تو دروغگو و نه گنهكارى ، پس هر چه دستور مىيابى انجام ده ! . او به مسجد مىآمد و با يك يك مردم سخن مىگفت و با ايشان پيمان مىبست كه اگر اين سخن را درست يافتى بپذير و اگر نادرست ديدى آن را پنهان دار ! پس شگفتيهايى به ايشان نشان مىداد چنان كه پيش ستون سنگى مىآمد و با نوك انگشت بدان مىكوبيد و آن سنگ تسبيح مىگفت ، در زمستان ميوههاى تابستانى مىآورد ، و به ايشان مىگفت امشب بيرون مىرويم تا به شما نشان دهم و همان شب ايشان را به دير « مران » مىبرد و در آنجا مردانى سوار بر اسب را در خيال به ايشان نشان مىداد ، پس گروهى بسيار پيرو او شدند و كار او آشكار گرديد و پيروان بسيار يافت ، تا داستان به گوش قاسم پسر مخيمره « 4 » رسيد ، او از قاسم نيز پيمان گرفت كه اگر خوش داشتى بپذير و اگر نپسنديدى پنهاندار من پيامبرم ! قاسم گفت : تو دروغ مىگويى اى دشمن خدا تو پيامبر نيستى و پيمان تو هم براى من محترم نيست . بو ادريس « 5 » گفت : چه كردى كه اين مرد اكنون مىگريزد . او همانگاه از مجلس بيرون رفت و به نزد عبر الملك ( خليفه ) شد و داستان حارث را ياد كرد ، عبد الملك به پى جويى حارث پرداخت ليكن او را نيافت پس به « صبيره » رفت و به همهء سپاهيان خود بدبين شد كه همه را پيرو حارث مىپنداشت . حارث بگريخت و در بيت المقدس پنهان شد ، و چون ياران تازه مىآمدند پنهانى او را مىديدند ، تا اينكه كسى از مردم بصره به بيت المقدس آمد و با يكى از ياران حارث آشنا شد كه به او گفت : ما در اينجا مردى خوش سخن داريم مىخواهى به سخن او گوش فرا دهى ؟ گفت : آرى و با او به نزد حارث شد ، پس چون حارث به حمد و ثنا پرداخت مرد بصرى سخن نيكوى او را بشنود و از ادعاى پيامبرى و مبعوث شدن او آگاه شد پس در پاسخ گفت : سخنى نيكو دارى ليكن من بايد بينديشم و به من مهلت ده [ 368 ] پس مرد بصرى از نزد او بيرون آمد و بار ديگر به نزد او شد و گفت سخنان نيكوى تو در دل من نشست و من به تو ايمان آوردم و دين تو پاك دينى است ، پس حارث دستور داد كه از اين پس از آمد و رفت وى جلوگيرى نكنند . او راههاى آمد و شد را بياموخت و پنهانگاههاى او را بشناخت و از نزديكترين مردم به او شد . سپس از حارث اجازت خواست كه به بصره شود و نخستين دعوتگر او باشد . پس حارث به دو اجازت داد ، مرد بصرى فورا بيرون آمده به صبيره نزد عبد الملك رفت و چون به خرگاه او رسيد فرياد « النصيحه النصيحه » سر داد . سپاهيان او را گرفته از نصيحت پرس و جو كردند ، مرد بصرى گفت : خبرى براى امير مؤمنان دارم . پس عبد الملك دستور داد او را به درون آورند ، و چون ياران عبد الملك نشسته بودند اين مرد گفت سخنى دارد ، گفت سخن تو چيست ؟ مرد گفت مرا با خود تنها بگذار ، عبد الملك كه نسبت به همهء ياران خود بدبين شده و ايشان را پيروان حارث مىپنداشت « 6 » دستور داد همه از اتاق بيرون رفتند و به مرد دستور داد كه نزديك تخت بيا و از او پرسيد چه دارى ؟ گفت خبرى از حارث دارم چون عبد الملك بشنيد از تخت فرو آمد و گفت : كجاست ؟ مرد گفت او در بيت المقدس پنهان شده و من پناهگاه او را يافتهام
--> ( 1 ) . خليفهء پنجم امويان خاورى ، سالهاى 65 - 86 ه . ( 2 ) . ش . ش : 771 از همين جا . او ادعاى پيامبرى كرد و خالد پسر زيد فيلسوف امويان از وى حمايت كرد ، ولى پذيرفته نشد تا او را كشتند . ( 3 ) . قرآن 26 : 222 - 221 . ( 4 ) . قاسم بن مخيمر همدانى با كنيت بو عروه ، آموزگار بود و حديث مىگفت و بازرگانى مىكرد . در پايان براى مرزدارى به شام رفت . ريشه در كوفه غيرب داشت . مرگ وى را وستنفلد سال 99 يا 100 نوشته است ( زركلى از تهذيب تهذيب 8 : 337 و جرح و تعديل قسم 2 بخش 3 ص 120 ) . ياقوت تنها در اينجا از وى نام برده است . ( 5 ) . بو ادريس يك راوى است كه ياقوت در اينجا و چ ع 2 ص 414 و 763 از وى ياد مىكند و مرگ او را وستنفلد سال 80 مىآورد . ( 6 ) . اين داستان نشان اندكى از فشار خفقان بر مردم پايتخت بنى اميه است . خليفه همگان را دشمن خود مىداند ، مردم نيز دشمن شناخته شدهء خليفه را چنان پنهان مىكنند كه جز با حيلتهاى پليسى دولت با آن قدرت از يافتن او عاجز است .